پیرمردی هر روز تو محله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم. دوست خدا بودن سخت نيست
برچسب: داستان های اخلاقی برای کودکان,داستان های اخلاقی کلبرگ,داستان های اخلاقی برای نوجوانان,داستان های اخلاقی کوتاه,داستان های اخلاقی و اموزنده,داستان های اخلاقی علما,داستان های اخلاقی مذهبی,داستان های اخلاقی,داستان های اخلاقی کودکانه,داستان های اخلاقی از علما,
نویسنده: مینا رستمی
تاريخ: شنبه
24 مهر
1395 ساعت: 1:38